بديع الزمان فروزانفر
771
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
درين جهان درختى تازه و بارورش كنند و اگر خواهد در بهشتش بنشانند و بالنده كنند ، آن ستون چوبين آخرت را بر گزيد . مولانا نتيجه مىگيرد كه كم از چوبى نبايد بود كه عقبى را بر دنيا اختيار كرد . سپس مناسبتى مىجويد و تازيانهء انتقاد را بر سر كسانى كه منكر معجزات بودهاند فرو مىكوبد ، حكماى طبيعى و دهريان بلزوم بعثت انبيا و ظهور معجزات قائل نبودهاند ، ديگران ، قلب ماهيّات را جايز نمىشمارند كه مفاد آن ، انكار معجزات است ، معتزله كرامات اوليا را انكار مىكردهاند ، شرط نطق و تكلّم حيات است بنا بر اين ، سخن گفتن سنگ و نالهء چوب و زارى آن ، نزد حكما ، خيال محض است ، بدين جهت مولانا بدفاع بر مىخيزد و روش حكما و استدلاليان را انتقادى بليغ مىفرمايد ، علل ضديّت صوفيان و مولانا را با اهل استدلال در شرح ابيات ، روشن ساختهايم . حكما ، حكمت را علم برهانى مىنامند ، مولانا آن را ظنّ و گمان مىخواند ، آنها خود را اهل استدلال و تحقيق مىدانند ، او آنها را پيرو تقليد مىشمارد ، استدلاليان را بكوران تشبيه مىكند كه به دستيارى عصا راه مىپيمايند ، اين عصاى استدلال هم موهبتى است از خدا تا بنيروى آن بتوانند خدا و مظاهر حقيقت را بهتر بشناسند و بدانش جزئى و نااستوار و متغيّر خويش مغرور نگردند و بوسعت قدرت و آفرينش و بىكرانى آن پى ببرند نه آن كه بدانستن علمى اندك مايه چنان فريفته گردند كه جهان ايزدى را در دايرهء فكرى محدود و متزلزل محبوس و مقيّد پندارند ، اين خود كفران نعمت است ، و اينان مانند كورى هستند كه مردى بينا عصايى بدست او دهد و آن كور از سر خشم ، عصا را بر سر دهندهء عصا فرو كوبد . امّا هر چندى ، قدرت الهى كارى شگرف مىكند و يا در جهان آفرينش امرى شگفت و ناشناخته بظهور مىرسد كه اصول علم بشرى را بر هم مىزند ، معجزات